تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers http://ourcomingbaby.blogfa.com






















http://ourcomingbaby.blogfa.com

"هديه آسموني"

راستش میتونم اعتراف کنم هیچ موجودی نمیتونه مثل یک فروند کودک معصوم چنان روی مخت رژه بره که عنان از کف بدی و بخوای خودت رو نیست و نابود کنی و هیچ موجودی نخواهد توانست چنان دلت رو شاد و هیجان زده ات کنه که بخوای محکم بکنیش توی قلبت.....اینها ثانیه هایی از روزهای مادریست درست مثل فراز و نشیب های زندگی....

دلم میسوزه از لحظه ها و روزهایی که با دوربین قابل ثبت نیستند.....از عکس العمل های آنی و بدون برنامه ریزی که هیچ کجا جز قلبت نمیتونی ثبتشون کنی......و شاید اینه که داشتن بچه واقعاً مسیر زندگی آدم رو تغییر میده و همه چیز رو تحت الشعاع خوبی هاش قرار میده....

با ما شریک باشید در تکه هایی از روزهایمان.......

*دارم لباس تولد باران رو میدوزم و میبینه که با دقت متر میکنم و میبرم و......و بماند که با چه مصیبتی همراه با بارانی که روی پارچه ها راه میرفت و غلت میزد میریدمشون یا الگو میکشیدم......متری که گم میشد....سنجاقهایی که باید توی لباسم قایم میکردم....قیچی که زیر پام بود و .......!

لباسش دیروز تموم شده.....تنش کردم.....یه دستی کشیده به دامن لباسش و با نگاهی بهم میگه: آفَلین مامانو(آفرین مامان)!!!!!

بماند که لباسو قایم کردم بس که رفت و اومد دامنش رو کشید که قشنگ!!زیبا!!!


*بعد از خیاطی دارم جارو میزنم ....دوون دوون اومده ...همونطور که داره تلاش میکنه دسته جارو رو بگیره میگه:مامان کمک(یعنی کمکت کنم)....میگم ممنونم مامانی چقدر خوبه تو هستی کمکم میکنی.....یه سری تکون میده دسته جارو رو میگیره و بهم میگه:عـــــــــــزیزم!!!


*اپیزود اول :

بابا بستنی خریده قیفی و شکلاتی......خودش و باران روی مبل دارن قیفی میخورن....من رو مبل روبرویی نشستم و دارم برای خودم بستنی شکلاتیمو لیس میزنم........دویده اومده از بستنی من یه گاز زده و رفته دوباره سر جاش و داره بستنی خودشو میخوره.....بعد دوباره میاد سراغ من......و این پروسه چند بار تکرار میشه......

بار آخر طلبکارانه نیگام میکنه.......خسته شده!من!( من خسته شدم). میگم خوب مامان مگه مجبوری از بستنی منم بخوری برو بستنی خودت رو بخور!

اپیزود دوم: بستنی بابا تموم شده و بستنی بارانو واسش نگه داشته که بخوره و نماله اینور اونور.....بعد هی باران وسط خوردنش میره اینور اونور و میاد دوباره میخوره.......ته بستنیش مونده.....بابا چند بار بهش میگه اینو چیکار کنم بخورمش؟؟اشاره میکنم نه نخور.......بابایی شکمو از ترس آب شدن بستنی میزارتش تو دهنش.....

باران دوون دوون سمت من.............شکایت کنون که:بابا خولدتِش!!!!(بابا خوردتش)...منه!(مال بارانه).

یعنی بساطی بودا مگه یادش میرفت!


*توی پارک از پله های سرسره رفته بالا و تا میاد بشینه یه بچه شیطون از روی سرسره میاد بالا......سرشو تکون میده و انگشت اشارشو میگیره سمتش :نینی از پله...از پله!!!!!(یعنی از پله برو بالا).


*بابا داره میره دکتر......دارم دم در بدرقه اش میکنم......از توی اتاقش دویده بیرون...."ایشالله خوب میشی"!


*میاد میشینه روی پام و به قول خودش مینا مینا! حالا نمیدونم چرا اسم مینا رو انتخاب کرده...به هر حال میاد میشینه و مثلاً ابروهامو بر میداره ....بند میندازه ...و بعد به قول خودش لب میماله برام و آخرش یه دستی میکشه رو موهام و میگه خوشِل شدی!


*کلمه ها و جمله های جدید:

بُخولم(بخورم)

سَبال شَم(سوار شم)

کاغذی میخوام مامان(پول کاغذی میخوام مامان)

بِخَل(بخر)

آماده نشده/شده

بیگیل(بگیر)

بیا دیگه/بُلو دیگه (برو دیگه)

و......

این داستان همچنان ادامه دارد.


برچسب‌ها: روزانه های باران
نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 4:10 PM توسط مریم مامان باران|

خیلی وقت بود سر به تقویمم نزده بودم....دلیلی نداشتم برای چک کردن مدام روزها....و راست تَرَش را بگویم وقتش را هم.......

میدیدم یکهو همه جا حرف از مادری و روز مادر و کادوست.....چه خوش خیال بودم که هیچ حواسم به تاریخ و روز و....نبود....برای خودم درگیر بودم......

هفته پیش بود که تازه فهمیدم امروز قرار است روز مادر باشد........و این یکی دو روزه همه اش دارم فکر میکنم چه دلیلی دارد یک روز برایمان روز مادر باشد..؟؟؟

زنانی که بی هیچ چشمداشتی عشق میورزند.....مادری میکنند.....و خیلی جاها شاید جای کمرنگ شده باباها را هم رنگ میزنند......و تمام تقلایشان پر کردن و شیرین کردن جام زندگیست.....چرا فقط یک روز یادمان می آید که روزشان مبارک بشود....؟؟؟؟

بغض هایی که به اشک نمیرسند.....آه هایی که از گلو بیرون نمی آیند....فریادهایی که از نطفه خارج نمیشوند.....و خیلی چیزهای دیگر که در دل هر زنی حتی از نوع خوشبختش ممکن است بارها و بارها مخفی باشد......

کاش میشد به جای تعلق یک تاریخ برای تکریممان......روزهایی را برای آموزش به پسرانمان....جامعه و محیطمان میگذراندیم.....برای دیدن نگاه هایی زنانه.....برای لمس یک بغض.....برای باور یک لرزش ته ته دِلمان......

غصه ام میگیرد وقتی معیارهای خوشبختیمان شده کادوهایی که میگیریم....برای عید یا روزمان!!!!غصه ام میگیرد وقتی میبینم بهایمان چه افت پیدا کرده....خود من به شخصه حاضرم هیچ نگیرم و در ازایش همسرم بغض فروخورده ام را بفهمد و بیاید در آغوشم بگیرد و بپرسد چرا؟؟ توی نگاهت چی گم شده؟؟!!!!

کاش مردمان ما میفهمیدند که راز خوشبختی یک زن فقط دیده شدن است توسط مردش......اینکه مزه احساست را بفهمد.....بداند غرورت از چه تَرَک میخورد یا چشمهایت برای چه میدرخشند......

امشب اما گرفته ام......برای دوستانی که میدانم با کرور کرور پولشان حس خوشبختی ندارند......برای دل آنهایی که میدانم گرفته است برای تنهاییشان........و برای تمام دختران سرزمینم که نمیدانم چطور میخواهند یاد بگیرند زن باشند و زنانگی کنند و زندگی......

برای لبهایی که خنده هایش از ته دل نیست.....برای نگاههایی که نگرانند......برای بچه هایی که در کنار پدر و مادرند و به حال خودشان رها.......برای زنان و مردانی که فقط اسمهایشان به هم تعلق دارد......و برای جامعه ام!

خوشبختی یک چیز نسبیست.......گاهی حس میکنی روی قله اش هستی و گاهی با مخ پرت شده ای به قعر دره.......اما کاش توی همین نوسان دلت باز هم خوش باشد که باز قرار است قله ای فتح شود ....هرچند اندازه یک تپه باشد......

مادر بودن حس غریب تریست از زن بودن.....هر چند هیچ کودکی نمیتواند و نخواهد توانست جای خالی همسر را برای یک زن-مادر....خانم پُر کند....اما وجودش میتواند مرهمی باشد.......

امسال دومین سالیست که باران در آغوشم است و باز من هم یکی از زنان سرزمینم که تکریم میشوم برای مادر بودنم و .....زن بودن.

هر چند به این روز اعتقادی ندارم و دلگیرم از مردانی که هنوز نمیدانند هیچ پولی نمیتواند قلب یک زن را مالامال کند از عشق.....و هیچ چیزی جای یک ثانیه خالی بودنشان را نمیگیرد.....اما به تو دوست عزیزم.....به تو که با آنهمه مشغله و دغدغه توی زندگی روزمره های من و دخترمان را مرور میکنی تبریک میگویم.....امیدوارم همیشه کسی باشد که قدرت را بداند و برایت با لبخند شاخه ای رز بیاورد!


پ.ن: برای دوستان همیشه نگرانم....من خوبم و هیچ ملالی نیست شکر خدا.....دلگیریم هم از جانب همسرمان نبود و از بابت دوست عزیزی ست که میدانم از چه دارد رنج میکشد و هیچ نمیتوانم برایش انجام دهم الا اینکه سر همسر مکرم اش را بکنم و ریسِت بکنم و دوباره بچسبانم!

دوستتان داریم.

مامان مریم و باران.



برچسب‌ها: روز مادر
نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 2:54 AM توسط مریم مامان باران|

داریم آماده میشویم برویم پارک....همینطور که دارم لباسها را تنش میکنم،داریم با هم حرف میزنیم....یکهو یادش می آید که دفعه پیش پسرکی ایب ادب(بی ادب) رفته و سه چرخه اش را هل داده توی باغچه.....میبینم ناراحت شده، روی دو زانو میشینم و توی چشمهایش نگاه میکنم....مامانی میخوای دعواش کنم؟؟ یکهو انگار یک چیز مهمی یادش آمده باشد سر و دستهایش را تند تند تکان میدهد...نه نه.

میگم:پس چیکار کنیم مامان؟؟

محکم نگام میکنه....نینی سه چَکَلخه.....میزند توی سینه اش تا تعلقش را نشان دهد....بالان.....هول نده!(نینی سه چرخه مال بارانه هل نده)!!!!!

چرا من یاد نمیگیرم مثل تو فکر کنم مامان؟؟اینقدر پاک و خوب؟


کتاب لالایی خاله ستاره را آورده و نشسته روی مبل کنار من میخواند.....البته بیشتر داستان سرایی میکند برای خودش.....یکهو میرسد به یه صفحه.......بی توجه به من که دارم کتابم را میخونم.....تالاپی کتابشو میزاره رو کتاب من......ماما..خشوشه لا لا(مامان خرگوشه لالا کرده)....کتابشو نگاه میکنم....آره مامانی انارشو خورده و لالا کرده. تو هم گرسنت هست برات شام بیارم؟؟؟

با جواب مثبتش میرم تو آشپزخونه تا شامشو گرم کنم.....با صدای هق هق گریه اش برمیگردم سمتش!!!!! درست مثل وقتهایی گریه میکنه که یه چیزیش باشه.......هق هق با نفس هایی که گیر میکنه و یهو ول میشه..........میگم چیه مامانی؟؟؟

وسط هق هقاش فقط هی میگه خَشوشه لالا!!!!!!!!!!میگم ناراحتی خوابیده؟؟؟ سرشو تکون میده........

میمونم چیکار کنم........هق هقش که بند نمیاد بهش میگم مامانی میخوای بیدار بشه؟؟؟

اشکاشو پاک میکنه......بله!

میگم بیا بریم...........ماژیک سی دی رو برمیدارم واسه خرگوشه چشم میکشم و لبشو خندون میکنم........میگم بیا بیدار شد!!!!!!!!!

میدوه بیرون.......باباجون.... بابا.... دیدی؟دیدی؟بیداره!

باباش میخنده میگه نجاتمون دادیا!


قول عکس داده بودم نه؟؟؟مثل شاگرد تنبلا با کلی عکس تلنبار شده اومدم...........

*عید دیدنی و عیدی و خوراکی و ......یه نگاه شیطون!

*ای بابا چقدر طول میدین پس کجایین؟؟

*پسر خاله پاشو کله سحره چقدر میخوابی!!!

*فک کردین خودم بهتر از همتون شوت میکنم!

*مسافرت درون خونه ای با دختر دایی در نقش راننده!

*آخرین عکس از گیسوانم قبل از کوتاه شدن!

*یه آشی براتون بپزم..............

*و بدین سن گاهی تیپ میزنیم و بازی میکنیم برای خودمان.

*بماند که گاهی هم از اینطرفی ......لخت میشویم.

*این هم ما و موهایی که مامان تِخ تِخ(بخوانید کوتاه) کرده!

*یک عدد سه چرخه مدل91، فرمان هیدرولیک،ترمز ای بی اس.............نمره تهران......مالک:بالان خانوم!

*کم رفتم بالا و پایین.....تازه ژست هم میگیرم و صدا میزنم بیان عکس بگیرن!

*امروز همه ناهار مهمون خودمینا......معلوم نیست چقدر قابلمم سنگینه؟؟

*من و مامان در شکار کفشدوزک ها!

*nامین مرتبه دیدن پرنسس سیندرلا.....سفیدبرفی...پاندای کونگ فو کار.....عمو پورنگ......!

*اولین روز دردناک بدون می می.......

*اینهم جایزه بزرگ شدن و می می نخوردن!

*لُپهایی پر از گوجه فرنگی!

*اینهم نتیجه داشتن دستیار شکمو!

*بزن بریم پارک تا آفتاب نرفته.

*اولین تجربه ماسه بازی کنار دریا.....

*وبا یک موج غافلگیر میشویم!!!!!!!!!!!!

*ما و مصیبت یک راننده جدید و سی دی هایمان!

*بیهوش واژه مناسب تریست تا خوابیده!

*تولد با تیرامیسوی خاله سمیه برای خوشحال کردن فسقلی ها....

*خودم مُلاقبتم باران جون.

*و اولین تجربه نقاشی با آبرنگ باران.




برچسب‌ها: روزانه های باران, عکس
نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 1:55 AM توسط مریم مامان باران|

بچه دار شدن بخش مهمی از زندگی را تشکیل میدهد.....یکجورهایی مثل از پیله درآمدن و پروانه شدن است.....

یک موجود کوچک که ناتوانی هایش به تو اعتماد به نفس میدهد از توانایی مراقبت و دوست داشتنش و پله پله که میروی جلوتر توانایی هایش میبردت به اوج و لذت و عشق از اینهمه درک و فراست یک موجود خواستنی و کوچک.

بعد پروژه هایی سخت و سخت تر شروع میشوند......واکسن...دندان.....و از شیر گرفتن.....

بی شک یکی از روزهای سخت زندگی یک مادر روزهای قطع رابطه شیردهی به نوپایمان هست.....روزهایی که حس میکنی داری چیز مهمی را از عزیزترینت دریغ میکنی....و دغدغه های مادرانه آدم را به مرز جنون میکشاند.....نگران تمام چیزهایی میشوی که قرار است کودکت لمسشان کند....بدون شیر خوابیدن...زندگی کردن.......

و روزهای بعد....موجی از غرور میگیردت.....که خوابید....که خورد...که دارد زندگی اش را میکند.....و دوباره روهای صعودی فرا میرسد.....بادی در غبغب می اندازی و با نگاهی از بالا برای آن مادرِ نگران توی پارک تند و تند توضیح میدهی که بگیر بابا راحت میشوی و میدوی دنبال بچه ات که از سرسره سر میخورد..... و او در جایگاه ما با حیرت میماند که این با آن لبخند پت و پهن بچه اش را از شیر گرفته.......و لابد خل شده که اینهمه خندان است........

دارم به این نتیجه میرسم که بچه ها بزرگ میشوند......به اندازه خودشان....به همان میزانی که ما بگذاریم.....همان قدر که ما آزادشان بگذاریم بزرگ میشوند.....وقتی هی توی ذهنمان سرکوبشان کنیم که هنوز بچه است.....انگار بچه تر میماند تا آنوقتی که باورش کنی و بداند که تو باور داری بزرگ شده است.....مثل دخترک من یا پسرک تو یا شاید هم دخمل شما!

این روزها باران مدام دارد خودش را روی پنجه بالا میکشد تا دستش به پریز.....میله آسانسور یا حتی لب کابینت برسد تا ببیند شیر خانم گاوه چه تاثیری داشته روی قدش......تحسین من انگار تمام خواسته اش را برآورده میکند......

یا میبینم که میخواهم بروم بیرون خیلی راحت خداحافظی میکند و حتی بدرقه ام میکند تا بروم..........وابسنگی اش کم شده......انگار بیشتر دنبال دست های پدرانه میگردد تا آغوش من.......بزرگ شده!


امشب دیگر خودمان دوتایی چسب ها را هم به زباله دانی انداختیم .....بماند که دهان جوجه ام به هوای بوسیدن جور دیگری باز میشد تا شاید بتواند یواشکی میکی هم تجربه کند.......بزرگ شدن برایش آنقدر می ارزید که ناز و نوازشش نثارم شود و بوسه های شیرینش.......

وقتی دو تا می می شل و آویزان و له و خسته با یک دست کودکانه ناز میشوند و هی هم خوشِل(خوشکل) و زیبا و خَشَنگ(قشتگ) و عالی خطاب میشوند ناخوداگاه اعتماد به نفس پیدا میکنی که چه خوب است که هستی......چه خوب است که تو را دارم............برای همیشه عزیزترینم.........پاره تنم.........


پروانگی هم لذتی دارد بی نظیر.................گوارایتان.


برچسب‌ها: از شیر گرفتن باران, روزهای مادرانه
نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 1:0 AM توسط مریم مامان باران|

وقتی یک عدد مریم یکهو غیبش میزند نگران نشوید که وبلاگش را تخته کرده باشد و رفته باشد دنبال از شیر گرفتن..............میتوانید بخوانید که سر از سواحل شمال درآورده و وعده عکسهایی بس جذاب را بهتان میدهد........


جای شما خالی.......خوش گذشت و دلی از عزا دراوردیم بعد مدتها........ما یعنی من بابا و دخترکمان........


برچسب‌ها: سفر
نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 1:9 AM توسط مریم مامان باران|

بودن یا نبودن.....عشق ورزیدن یا نفرت.....همه تضادهای دنیا دست خود آدمها بوده.....اینکه فلانی رو دوست نداری ولی در عوض میمیری برای اون یکی ربطی به منو تو نداره.....ربط به خودِ خود اون آدمه داره......

ولی در مورد بچه ها به جرات میتونم بگم بچه ای نیست که نتونی دوسش داشته باشی.....همشون معصومن و پاک......راستش بچه دار که میشیم انگار مادر شدنمون مسری میشه.....هر جا بچه ای رو میبینی ناخودآگاه میپری که نیفته....دلشوره میگیری که دستش کثیفه و میخواد چیزی بخوره.....

ولی گاهی فکر میکنم به بچه هایی که نه مادری دارن که دلش برای دستاشون یا روحشون بسوزه.....نه حتی منه مادر شده با دید مادری نگاهشون میکنم......بچه هایی که ما بچه نمیبینیمشون......بچه های کار!!!!!

بچه هایی که وقتی پشت چراغ قرمز داری قربون صدقه بچت میری یا خوراکی بهش میدی یا از شیرین کاری هاش میخندی.....از کنارت رد میشه و میزنه به شیشه ماشینت.........حست خراب و مبهم میشه......باید کمک کنم یا نه؟؟؟اصلاً این کمک من بهشون میرسه؟؟اگر کمک نکنم و آسب ببینه چی؟؟!!!!

نظرتون چیه؟؟

لینک زیر رو دانلود کنین و ببینین.........شاید شما هم یه حلقه از این زنجیر بشین.

http://s1.picofile.com/file/7330298816/Soosk_mishi_age_naferesti.mp4.html


دوستای مهربونی که از احوالات ما پرسیده بودین و نگرانمون بودین .ممنونم از همه. خوبیم و فعلاً حامل دو تا برچسب پاک یادت نره روی هدف های مزبورمان هستیم و مدام چک میشیم که خوب شدن یا نه تا بخولم!!!(باران هی میاد منو چک میکنه ببینه هنوزم چبسه(چسب زخم) هستش یا نه و بعدشم مثل یه جوجه دهنشو باز میکنه و توشو نشون میده که خوب بشه بخولم(بخورم).

دعاهایتان مطمئناً جواب داده.....هفت خوان انگار بهتر میشود ولی نمیدانم کی تمام میشود.....فعلاً که از سرایدارمان تا بابای دوستای باران و همسایه ها و تمام رهگذرها میدانند که می می ها اوخ شده اند و چَبس دارند و باران بزرگ شده....بس که برای همه توضیح داده!!!!!

آبرو نداریم که!


برچسب‌ها: کودکان کار
نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 5:33 PM توسط مریم مامان باران|

دلم گرفته.....از خودم بدم اومده....دو روز دیگه باران بیست و سه ماهه میشه و فقط یکماه مونده تا دو سالگی و من توی این دو سال میتونم به جرات بگم تمامی داشته هام رو براش بی اغراق خرج کردم.....روحاً...جسماً و کلاً.....

اما امروز وقتی ملتمسانه بهم التماس میکرد برای می می.....وقتی اشکای قشنگش میریخت روی دستم...فقط سفت بغلش کرده بودم و باهاش زار میزدم......دارم چیزیو ازش دریغ میکنم که دارم و این داره داغونم میکنه.....

وقتی یه چیزیو نداری عزیزترین آدم دنیا هم که بخوادش نداری که بهش بدیش......ولی وقتی داری خیلی سخته دریغ کردن.....نه گفتن!.....

خدایا میگن بارون نشونه رحمتته......وقت بارون دعا مستجاب میشه.....خدایا از ته دلم آرزو میکنم این چند روز برای دخترم راحت تر بگذره.....خدای مهربان من به دونه دونه های بارونی که داره میباره قسمت میدم همه چیزو براش موجب آرامش قرار بده.....خدایا کمکش کن و کمکم کن تا از این امتحان هم عبور کنیم......

دخترم.....

امیدوارم قلب کوچیکت ازم آزرده نشه.......امیدوارم بفهمی که منم دارم باتو زجر میکشه.....

دوست دارم به وسعت آسمون.


بعداً نوشت.......به بی نظیرترین دختر دنیا....

همیشه بهش میگم باعث افتخارمی......و هیچ وقت به اندازه الان به داشتنش افتخار نمیکردم و مطمئن نبودم از حرفی که میزنم.....

ظهر خیلی سخت بود با گریه های طاقت فراسی باران برای می می چون نمیدونست چطور باید بخوابه.

و شب.....براش توضیح دادم که علامت بزرگ شدنشه......داره بزرگ میشه...قدش بلند میشه....و همه اینها لازمش نخوردن می می هست که زخم شده و به قول خودش چَبس(چسب زخم) روشه.....

پیشمون دراز کشید.....کلی می می ها رو بغل کرد نازشون کرد بوسشون کرد...براشون دعا کرد که زود خوب بشن.....هی غلت زد....در مورد سیندرلا و سفید برفی تعریف کرد....بغض کرد.....و دوباره معشوقش رو بغل کرد و ناز و بوس و.......آخرش هم کنارم دراز کشید و دستامو گرفت تو دستای کوچولوش و خوابید! همین!

راستش فقط خدا رو شکر میکنم بابت داشتن چنین دختری.....و از تمام دعاهای خیرتون ممنونم.

یادتون باشه نگین بچست نمیفهمه با کودکتون حرف بزنین مطمئن باشید خوب میفهمه.



برچسب‌ها: از شیر گرفتن باران
نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 5:47 PM توسط مریم مامان باران|

بعضی کارها توی زندگی خیلی سخت هستند ...بعضی هایشان اسان.....مواجهه با بعضی چیزها بی نهایت راحت و برخی دیگر بسیار دشوار خواهند بود.....

در مورد هر چیزی که شک داشته باشم بدون هیچ تردیدی بزرگترین دغدغه این روزهای من یک علامت سوال بزرگ است توی سرم.....یک هیولای بزرگ که نمیدانم قرار است چجوری بلعیده شود.....از شیر گرفتن باران!!!!

وقتی اطرافیانم در مورد راحتی این موضوع حرف میزنند.....وقتی خانم همسایه توی پارکینگ خیلی راحت لبخند به لب میگوید دیروز از شیر گرفته دخترش را و من هاج و واج میپرسم چطور؟؟؟؟ لبخندی میزند و میگوید بهش گفته ام بزرگ شدی دیگه بهت نمیدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!و من مبهوت نگاهش میکنم و لبخند میزنم چون نمیدانم باید چه بگویم......

شاید مشکل از خود من است که توی شیر ندادن باران ضعف دارم.....برای گریه کردنش اشک هایم میریزد روی گونه ها و نمیتوانم بغضم را قورت بدهم.....

امروز از صبح حس کردم بدک نیست یواش یواش شروع کنم و هی در مورد بزرگ شدن بچه ها و اینکه شیر مامان ها تمام میشود باهاش حرف زدم....گفتم که اگر شیر می می ها تمام بشوند یعنی نینی بزرگ شده و مثل سیندرلا یا سفیدبرفی یا پاندا(شخصیت های مورد علاقه باران) دیگر شیر خانم گاوه را میخورد.....حرفهایم را به دقت گوش میداد و حتی برای من توضیح هم میداد......تا اینکه خودش یک می می را خورد و گفت نداله!!!!!(نداره).

من هم سریع استفاده کردم و گفتم اِاِاِ راست میگی؟؟؟؟یعنی تو بزرگ شدی؟؟؟ یعنی دیگه می می نمیخوری و شیر خانم گاوه رو میخوری؟؟؟ سرش رو تکون داد.

داشتم برای خودم خیالات میبافتم که به به و چه ساده و چقدر بیخودی میترسیدم........برای خودش روی تخت وول میزد....با عروسکش بازی میکرد.....میفهمیدم میخواهد بخوابد ولی نمیداند چطور!!!!دلم برایش میسوخت....خلاصه که می می جانش را هم بوس کرد و گفتم باهاشان خداحافظی کن.....خداحافظی کرد و بوس.....نازشان هم کرد......

گفت..اب....بغلش کردم اب دادم.....دستش را حلقه کرد دور گردنم سفت....نازش کردم و سفت بغلش کردم....اشاره کرد بریم روی تخت بخوابیم ....گذاشتمش روی تخت دیدم اشک توی چشمش حلقه زده.....من هم بغض کردم.....اشک هام میریخت و براش میگفتم که بزرگ شده و این علامتش هست که می می ها شیر ندارن!!!!همینطوری با اشک های حلقه شده توی چشمهاش بهم نگاه میکرد.بغلش کردم و براش لالایی خوندم که زد زیر گریه.......اشک میریخت و می می میخواست.......

تسلیم شدم............

پروژه سختیه........لازمه موفق شدن کمی محکم بودنه که امکان نداره.........برامون دعا کنین.



لینک زیر خیریه یکی از دوستان هست. شما هم میتونین یک بانی خیر باشید. به اشتراک بگذارید لطفاً.



مجتمع آموزشی نیکوکاری رعد در سال ۱۳۶۳(شماره ثبت ۲۸۱۱) با هدف ارائه خدمات آموزشی و حمایتی به معلولین جسمی – حرکتی جهت اتکاء بیشتر به خویشتن و حضور موثر و فعال در اجتماع به عنوان یک سازمان غیر دولتی (NGO) تاسیس شد .

 

مجتمع رعد آموزش را بعنوان ابزاری موثر و مفید سرلوحه فعالیت های خویش قرار داده و معتقد است، برای ارتقاء توانائیهای توان یابان هیچ راهکاری بهتر از آموزش نمی باشد . پس از طی ربع قرن فعالیت مستمر در مجتمع رعد ، بیشترین بودجه ، وقت و انرژی صرف ارائه آموزش با کیفیت و کمیت مناسب به توان یابان شده است. در کنار آموزش و مشاوره شغلی و کار یابی، خدمات توان بخشی شامل فیزیوتراپی ، کاردرمانی ، گفتاردرمانی و مشاوره نیز به کارآموزان ارائه می شود . همچنین واحد مددکاری در جهت حل مشکلات توان یابان فعالیت می نماید.

کلیه خدمات رعد برای توانیابان به صورت100 %  رایگان میباشد. مجتمع رعد با 14 مرکز در استان های مختلف کشور ، یکی ازتوانمندترین و شاخص ترین سازمان های مردم نهاد در زمینه ارائه خدمات به افراد دارای معلولیت است.

خیریه رعد به صورت غیرسیاسی و غیرانتفاعی می باشد و این موسسه به هیچ حزب و یا نهاد سیاسی وابسته نمی باشد. شما میتوانید ضمن بازدید از موسسه با کارهای ما آشنا شوید . ضمنا در صورت نیاز به اطلاعات بیشتر با ما تماس بگیرید .

 

آدرس:     تهران - شهرک غرب ـ فاز 2 ـ خیابان هرمزان ـ خیابان پیروزان جنوبی ـ پلاک 74

تلفن : 021 – 88082266   




برچسب‌ها: خیریه رعد, دغدغه های من
نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 5:27 PM توسط مریم مامان باران|

وقتی سه تا خردادی توی یک خانه باشند نتیجه این میشود که یکهو قرار است فردا سر از شمال در بیاورند!!!!

و قسمت اندوهناک قضیه اینجاست که تازه بار و بندیل سفر را جا داده بودم و مرتب شده بود این خانه!!!!!!!

دامنه لغات باران اینروزها هر چیزی را شامل میشود که میشنود و تلاش میکند که بگوید حتی اگر آنچه که ما میشنویم هیچ ربطی به آن کلمه مزبور نداشته باشد.

شب بخیر= شَبَخِل

خداحافظ=خُبافِز

باغچه=باچِغِس

تربچه=تُبُچه

چَپه=چَپه(هر چیزی که بیفتد به قول باران چپه میشود!)

سیندرلا= سیندلا

بچه های بی ادب= بچه....ای بَدَب!

سه چرخه= سه کَچَلخه!

الاغ=اولاغه(نشان به اسب بنده خدای سیندرلا)

سرسره=سُسُله

هُل= هول(هل دادن تاب باران)

نَهال= نَنال(دختر عمه)

رها= لَها(دختر عمه)

مهفام= مَفام(دختر دایی)

دایی=دایی

مهشید=مَشید

انگری برد= ابیلِگه(Angry Bird بازی مورد علاقه باران)

خاله=خاله(وقتی باران با خاله کار دارد).

شِ شِ= خاله شیدا(وقتی باران کاری باهاش ندارد).

عموجون= شوهر خاله وقتی خیلی با باران بازی میکند و باران میخواهد لاو بترکاند.

مَزِزا= بابا محمدرضا وقتی که به باران بگوید نمیتواند فلان کار را الان انجام دهد.(برای کلاه گزاشتن سر بابا).

مامانو= بنده وقتی قرار است گوش مخملی بشوم.

پُتِقاله= پرتقالی که باران میخواهد بخورد.

بِشِهته=بهشته دوست و همبازی باران.

کوشول=شکلات

دَنِن=دنت(عصرانه باران)

نمیخوا=نمیخوام

بَشخیدم=بخشیدم

آشتی=آشتی(وقتی من باهاش قهر میکنم)

قول=قُل(قول دادن بی عمل باران برای یک مورد)

لب=روژلب(عشق تازه خانم)

لاک=لاک

گَل گَل=گردنبند.


جای همگی خالی قرار ست چند روزی نباشیم.



برچسب‌ها: سفر, لغات باران
نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 5:56 PM توسط مریم مامان باران|

یک چیزهایی هست که حتی اگر خودت را بریزی توی چرخ گوشت و دوباره از اول بسازندت هم احتمالاً هیچ تغییری نمیکند.....یک چیزهایی که هر چقدر هم ژست متفکرانه گرفته باشی و به این و آن تز ریلکس بودن داده باش وقتی خودت تویش بیفتی نمیتوانی ساده بگذری.

من.....یعنی این آدم حساس و خودخور که سعی میکنم همیشه شاد باشم و پر انرژی یک وقت هایی یک آدم هایی میتوانند انقدر روی نِروم راه بروند که یهو بزنم دهن خودم را صاف کنم و گوله گوله اشک های نازنینم را هدر بدهم و زندگی ام را پر از غصه کنم.........کاری اش نمیتوانم بکنم....از این دست آدم دور از جون شما نفهم توی زندگی همه ما پره....منتها قدرت خدا بنده مانند یک آهن ربای اعلا آس ترینشان را جذب کرده ام.....

امسال سال جالبی نیست و نخواهد بود....خیلی چیزها آنطور که میخواهیم پیش نمیرود و نخواهد رفت....امسال حتی آن هوای ناب و بهاری شیراز با بوی خوش و طراوتش هم نتوانست روحیه ام را برگرداند....آدمیزاد نمیتواند خودش را گول بزند.

دلم میسوزد گاهی یک اشتباه....یک عملکرد نا به جا.....یک حرف نادرست میتواند روی خیلی مسائل تاثیر داشته باشد.....و من الان با خودم درگیرم....

درگیرم با خودم برای جواب هایی که میتوانستم و نداده ام.....برای محبت هایی که نباید و کرده ام.....برای عملکردی که میبایست میداشتم و یاد نگرفته بودم.......

با خودم درگیرم چون میدانم یک چیزهایی هست که فقط و فقط تا چند صباحی دیگر قبل از اینکه دخترم خیلی هایشان را لمس کند فرصت دارم....با خودم درگیرم که چرا نتوانسته ام قبل از به دنیا آوردن بچه مان و بزرگ شدنش چیزهایی را تغییر دهیم و به دیگران یاد بدهیم که چطور باید رفتار کنند........

نمیدانم دیر شده یا نه......ماهی را هر وقت از آب بگیری تازست......اما نمیدانم برای تصمیم من هم این ماهی قرار است تازه بماند یا نه؟؟!!!

مشاور هم کاری قرار نیست برایم بکند....نهایتاً من تخلیه میشوم و اون با نگاهی تحسین برانگیز ما را نگاه میکند که یعنی اینهایی که گفتیم راست بوده است؟؟!!!و یا چند تا راهکار نشانمان میدهد........نمیدانم انگار میخواهم یک نفر سومی بهمان بگوید چه کنیم تا دلم قرص تر باشد......

چقدر سخت و دشوار است که برای حل یک مشکل ذاتت را تغییر بدهی.......

اینها را نوشتم تا یادم باشد.....من مادرِ یک دختر کوچولو هستم......دختری که روزی بزرگ خواهد شد(انشالله)....تحصیل خواهد کرد.....و ازدواج......نمیخواهم یک روزی حتی توی ذهنش سرزنشم کند که چرا فلان نکته را یادش نداده ام.....نمیخواهم توی سرش سوال کند که چرا مامانش نتوانسته از خودش دفاع کند.....یا به زبان ساده تر.......میخواهم دخترم بتواند قدر و منزلتش را نشان بدهد تا هیچ کس نتواند هویتش...داشته هایش....و باورهایش را به سخره بگیرد......

چیز مبهمی نیست....من با شخص اول خاندان همسر مشکل دارم......مشکلات مسخره ای که خیلی های دیگر هم دارند......و به نظر من برمیگردد به ساده انگاشتن خیلی چیزها وقت شروع.....مشکلاتم تازه نیست.....کهنه هم نمیشود چون روز به روز غبار روبی میشوند و جایشان را به موارد جدیدی میدهند.....

اما شرایط من با گذشته ام فرق کرده است.....قبل تر ها من یک مریم بودم همسر آقای فلانی پسرِ خانم فلان!!!!!اما الان لقب مادر را هم یدک میکشم و این عنوان بدجوری سایه اش روی شانه هایم سنگینی میکند....آنقدر که نمیتوانم تحمل کنم پایشان به زندگی و روزمره های باران هم باز شود........

خدایا......

حضورت توی زندگیم....از ازل آنقدر پر رنگ و دلنواز بوده که با تمام بدی ها و کاستی هایم بدانم همیشه پشتمی و پناهم......

سختی هایت را میپذیرم.....به دیده منت....لیک....در توکلم شک نکن اما در توان و نیرویم چرا.....آنقدر توانا نیستم که هنوز هم تاب بیاورم.....غربت را تحمل میکنم.....همسرداری میکنم.....بچه داری.....و در کنارش کارهایی که دوست دارم یا برای زندگیمان انجام میدهم.....

انجام همه اش برایم سهل است و گذرا......اما.....خدای مهربان من......چطور بخواهم که صدایم را بشنوی که از چه میشکنم؟؟؟

دار مکافاتت پس کی قرار است برپا شود؟؟؟


برچسب‌ها: دل تنگی های من
نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 1:35 AM توسط مریم مامان باران|

از تک تک مهربونیاتون سپاس گزارم.....همین دور و برم با یه باران شیطون و بلا که مثل یه ضبط صوت تمامی حرفها و حرکت ها رو تکرار میکنه.....مشغول شستن و پهن کردن و جمع کردن و باز کردن و ...........خلاصه.....


همیشه بهار رو دوست داشتم و دارم ولی امسال انگار یه جوراییه......پر انرژی و شاد نیستم........دارم دنبال یه مشاور خوب میگردم......


به محض بهبود حال و هوام و درست شدن انرژیم میام و مینویسم....فعلاً ترجیح میدم سکوت کنم.......


توکل به تو......


برچسب‌ها: پست موقت
نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 4:53 PM توسط مریم مامان باران|

داشته های هرکسی از نظر من میتواند دوستان مهربانی باشد که دارد.....نگاه هایی که دیده و ندیده نگرانت میشوند....میبینیشان و میفهمی چقدر با نوشته هایشان فرق دارند یا عین نوشته هایشان هستند.....یا نمیبینی و همین روال ندیده دوست داشتنشان ادامه میابد.

داشته های من از زمان وبلاگ نویسی اَم از بارداری رو به افزون شدن رفت.....دوستانی که دیده امشان این روزها یا هنوز هم نگاهشان برایم ناشناخته مانده....

اول از همه.......مریم(ماژ و موژ) است دوستِ مجرد من که هنوز نه همسری دارد و نه بچه ای اما خیلی وقت ها حس میکنم شباهتی عجیب دارد به آن روزهای خودم.....شیطون و پر انرژی با یک عالمه خواسته از دنیا......و قلبی مهربان که میدانم خیلی وقت ها نوشته هایم اشکش را درآورده.......

شاداب.......و دوست شاداب و تو دار من....که تا زمانی که ندیده بودمش نمیدانستم اینهمه مهربان و خوددار است...

سمیه......دوست سر زنده و شادمانم که هر جا باشد مایه سرزندگی و شادیست و جایی برای غم نمیماند....

منیره.....با احساس و هنرمند.....شاید گاهی فکر میکنم مگر میشود اینقدر شباهت داشته باشم با یک نفر؟؟؟ در هنر که شباهتی ندارم اما توی خودخوریها و حرص خوردن مو نمیزنیم....


میترا مامان مهراد.....که میدانم حساس است و خنده رو......دوست خوبم که ندیده امش اما میدانم در محبت چیزی کم ندارد.

مامان سها....با آن سهای با نمک و شیرین زبانش که تازگی اسپانیایی هم میخواند.....خودش هم یک مادرست یا تمام دغدغه های مادری....


سورملینای عزیز که نوشته هایش مرا میبرد به دوران نوجوانی و رمانهایی که یواشکی میخواندم.....نوشته هایش بی شک ستودنیست.....


فندق که قبل ترها دغدغه اش 70 و 50 و این قدر ها بود....اما حالا دغدغه اصلی اش یک 55 میلی متری است که روز به روز هم بزرگتر میشود و به یقین او هم از چندی دیگر دغدغه های اصلی اش می آید توی ردیف خودمان....چیزی در حد پوشک و پی پی و بادگلو و واکسن......


مغازه داری در فرنگ که اینروزها کم و بیش نگرانش بوده ام.....درغربت خیلی باید محکم باشی تا بتوانی مثل او یک زندگی را ادامه بدهی.....


مغازه دار همین بغل مقل ها که او هم دختر محکم و پر توانیست که سعی دارد زندگیش را خوب بسازد و مطمئنم که میتواند....


سایه.....که مثل سایه از گرما محافظتت میکند و با آن خوش بینی همیشگی اش وادارت میکند تا تو هم زندگی را بدون بدی ها ببینی.....


سولی.....که خوشم می آید از دیدش به زندگی....از گذشت....آسان گیری....و محکم و استوار بودنش.....و مهربان و خوش اخلاق ای اش خوشم می آید....


نازی عزیز با آن یسنای نازنینش که مرا همیشه یاد باران می اندازد و تازگی ها هم یک یاسمین عروسک بهشان اضافه شده....


پگاه.....دوست دوران راهنمایی ام..... دوستی که هنوز هم پراحساس مثل همان روزها مانده و مثل من احساسش دستخوش زندگی نشده......همان حس ناب و خالص.......

و

خانم......

دختر با احساس و مهربانمان.....که با عشقش تمامی تلاشش را میکند که همه چیز را درست کند.....او هم به نظرم قدرتمند است......به همسرش همیشه تبریک میگویم بایت داشتنش.....مثل خیلی دیگر از دوستهایمان......

و نرگس و آزاده دوستهایی هستند از دنیای بیرون.....از همین دنیای خودمان که نمیدانم حتی میدانند من اینجا را دارم یا نه.....هر دو را دوست دارم و نمیتوانم بگویم چقدر.....اندازه اش آنقدر هست که خیلی وقت ها عکس هایشان را میبینم و غصه میخورم از اینهمه مسافت....از اینکه نمیتوانم بروم یک ناهار خانه شان یا بیایند خانه ام......

دوست های خوبم.....

تمامی شما برایم مثل گنجینه ای ارزشمند بوده و هستید.....آن هایی که درلیستم نیستند باز هم شامل آرزوهای خوبم میشوند فقط اگر نامی نبرده ام چون شناخت بیشتری نداشته ام.....


امیدوارم توی تمامی لحظه ها و روزهایتان شادی لبریز باشد....امیدوارم زندگی برایتان همیشه روی خوشش را نشان بدهد و سالی خوب را برایتان آرزو میکنم......


شادیتان مستدام....


میخواهم شما هم آرزوهای خوبتان را با من شریک شوید.....شما نیز دست دعایتان را برای ما بلا ببرید....بی شک این چرخه ادامه دارد.....


مریم.....باران....


برچسب‌ها: دوست های منو باران
نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 6:44 PM توسط مریم مامان باران|

سال 90 دارد میرود که تمام شود.....چمدانهایمان را پیچیده ام.....شما بخوانید بعد از خوابیدن باران!!!! چون تا بیدار بود که من فقط توانستم لباسها را از هر نقطه بریزم روی مبل تا تکلیفشان بعداً مشخص شود.....

ذهنم باید هزار جا کار کند که بیشترش هم به باران ربط دارد.....پوشکِ باران.....ویتامینِ باران....لباس باران...کفشِ باران....اینِ باران............و و و .....

نمیدانم خدا برایمان در سال جدید چه مقدر کرده که هر چه باشد به دیده منت پذیرایش هستیم.....

نمیتوانم سال 90 را ارزیابی کنم.....شاید یک جورهایی هدف هایم را گم کرده ام.....بیشتر زندگی ام غرق باران شده.....حتی نمیتوانم تصمیم بگیرم بالاخره از شیر بگیرمش یا نه......چیزی تا دو سالگی نمانده!!!

سال 90 دارد تمام میشود.....خدایا تنها چیزی که میدانم اینست که مانند تمامی سالهایی که گذشت بنده خوبی نبوده ام......شاید انقدر که خودم را مسئول درست مادری کردن کرده ام موظف درست بندگی کردن نبوده ام!

خدایا دخترکم را به خودت میسپارم.......

سال 90 برایمان روزهای خوب زیاد داشت.....لحظه های خوبش هنوز هم در خاطرم طنین اندازند.......بدهایش به اوضاع جامعه برمیگشته نه خودمان.....امیدوارم سال جدید برایمان برکت بیاورد و شادی.....

امیدوارم احساس شادابی به مردم برگردد.......آرزو میکنم کشورم به روزهای افتخار برگردد........به روزهایی که شاید بر خلاف هر حرفی احساس سرزندگی و سرمستی داشتیم از اینکه ایرانی هستیم.....

خدای مهربانم.........برای دوستانم....همسایه ها.....نزدیکان.....دورترها.....کشورم.....و هر کسی که به نحوی دلش میخواهد مردم ایران سربلند و شاد باشند بهترینها را آرزو میکنم......

و از صمیم قلب برای پدر و مادرم............و همسرم دعا میکنم که بهترینها برایشان مقدر شود........

و

دخترکم......

مثل فرشته ها خوابیده ای و هر از گاهی صدای نفست را میشنوم..... عزیز مهربان من.....بارانِ من!

دعا میکنم قلب مهربانت همیشه به شادی بتپد و زندگیت در سلامتی و رفاه سپری شود.......

دوستت دارم من برای همیشه نثار توست........


پیشاپیش عید همتون مبارک و با بهترین آرزوها برایتان.

منتظر یک پست ویژه نوروزی باشید.


برچسب‌ها: سال نو
نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 1:23 AM توسط مریم مامان باران|

چهارشنبه سوریست و ما کلاً خیلی ریلکس و شادمان طبق روال این سالها از زمان بارداری هیچ برنامه ای نداریم و اندرون خانه بست مینشینیم و احتمالاً خیلی کار مهمی انجام بدهیم با باران سه تایی بازی کنیم یا یکهو بگیم هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه شنیدی ؟؟؟؟عجب صدایی بودا.......یا بترسیم.........بعید میدانم بتوانیم همین دور و بر آتشی پیدا کنیم و برای باران چیزی از چهارشنبه سوری بگوییم........این روزها چهارشنبه سوری بیشتر شبیه جنگ است تا یک رسم کهن دیرین!

امروز داشتم برای یکی از دوستهای نزدیک از کارهای باران میگفتم.....بعدش فکر کردم که اینها را کجا میتوانم ثبت کنم؟دلم میخواست همه چیز ضبط میشد.......همه این صداها و خنده ها و کلمه ها........

کلمه های که تو میگی.....کارهایی که میکنی.....اینکه تاب بازی میکنی و تابتو هل میدم.....سرتو کج میکنی....مامان....منون!

کوپوشتی(پیچ کوشتی) میخوای تا اسباب بازیهاتو تعمیر کنی.....یا پیغام های یادگاری از چند سال پیش روی منشی تلفن که همه رو زدی پاک کردی.....

از بوس های خوشمزه......یا باشِل(بالش) بازی شبها قبل خواب......گفتن اسم بابا(مَزِزا)(محمدرضا)........

یا تمام کارهای خنده داری دیگه.........

چقدرخوبه که تو هستی بهترین بهونه زندگی.....


بعداً نوشت(شما بخوانید نصفه شب نوشت):

بیشتر وقتها مسائل اونجوری که ما فکر میکنیم پیش نمیره ....درست مثل همین امشب.........

داشتیم باهم بازی میکردیم که دیدیم به به صداهای موزون به گوش میرسد....پریدیم پشت پنجره و دیدیم جماعت ذکور در حال قر دادن هستند و مادرها و بچه ها و خانمهایی و ....زوج های جوان مشغول رویت.....با دخترکمان مشورتی کردیم و پریدیم وسط جماعت و حسابی خندیدیم و چند تایی همسایه هم دیدیم و کمی حرف زدیم و دخترکمان هم حسابی تَتَقه(ترقه) فِشه(فشفشه) دید و با انرژی تمام آمد تا برای بقیه دیده هایش را تعریف کند......

خوشحالم که خوش گذشت.....به هردوی ما......


برچسب‌ها: روزمره های باران
نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 4:37 PM توسط مریم مامان باران|

دارم روی خودم....همسرم....و باران فکر میکنم......به اشتباهاتمان.....به تناقضاتمان.....به تفاهم هایمان.....مثل تمام زن و شوهرهای دیگر.....

دارم فکر میکنم به احساس های خودم توی کودکی ها یا نوجوانی.....نمیخواهم برخی هایشان را باران تجربه کند.....و بعضی هایشان را حتماً باید لمس کند......

دارم فکر میکنم کجای کارمان ممکن است اشتباه باشد......کجا باید جور دیگری رابکشیم تا فلان کمبودش به باران آسیبی نرسد.....بعد به مادرم فکر میکنم که خیلی جاها مثل همه مادرهای آن روزها بار نبودن پدر همیشه در سفر کاریمان را به دوش میکشید اما هنوز هم حس مبهم من که دلم میخواست پول نداشتیم و توی رفاه نبودم ولی بابا مثل بقیه باباها حضور داشت.....برای من آن روزها ارزشی نداشت که بابایم فلان سفر خارجیست و سهم من یک عالمه شکلات و سوغاتی رنگ و وارنگ.....تمام خرس ها و شکلات ها و لباس های مارک دار دنیا جای خالی بابا را برای من پر نمیکرد.....من دلم یک بابای معمولی میخواست که پیشم باشد و از درس و مدرسه ام بپرسد......

خانه بالای شهر...رفاه....ماشین..........جای خالی پدر را پر نمیکند..........

پس من هم نمیتوانم و او هم نمیتواند ایرادهای من را بپوشاند تا باران نفهمد........دارم فکر میکنم بهتر است باران خودش تصمیم بگیرد.....من همینطور و پدرش را همینطوری ببیند.........من ایرادهای خودم را هنر کنم رفع کنم....بابا خودش میداند.....مگر مادر من توانست جای خالی بابا را بپوشاند؟هر کاری که میکرد بازهم بدجور سفیدیش توی چشم میزد.....نه هیچ کداممان ارزش کار مامان را فهمیدیم نه قبول کردیم که بابا برای رفاهمان آن کارها را کرده.....

حالا هم من باید خودم را اصلاح کنم.........داشتن یک مادر خوب خیلی مهم است...........بابای مهربانش هم خودش میداند که ایرادهایش را چه کند.......تغییر هم که ندهد باران بزرگ تر که شود خودش میداند که از بابایش چه میخواهد........من نمیتوانم اهرم بین پدر و دختر باشم......باید خودشان با هم کنار بیایند....اینطوری بهتر است.....اینطوری وظیفه هر کسی مشخص است و دو روز دیگر دل هیچ کس نمیسوزد که ای کاش!!!!

دخترکم.......از صمیم قلب برایت آرزو میکنم سرنوشتت طوری رقم بخورد که در تمامی روزهای زندگیت.....تک تک افرادی که در سرنوشتت حضور پیدا میکنند قدر و منزلتت را بشناسند و بدانند که گوهر وجودت را چطور مراقبت کنند.......

دلم میخواهد هیچ وقتِ هیچ وقت قلب مهربانت نلرزد از غصه یا اندوه.......

مهربانم........در کنار تو .....قد میکشیم و بزرگ میشویم......قلب بیکرانت احساساتمان را به جریان می اندازد.....نگاهت سرشار از زندگیست....و من.....مادرت.....از عمق وجودم.....با تمام تار و پودم.....به بودنِ تو زنده ام......و به داشتنت میبالم.....

نمیدانم که آیا بزرگ که بشوی باز هم محرمت میمانم یا نه......نمیدانم باز هم بوسه هایت را نثارم میکنی یا نه ولی سخت مطمئنم که تو عزیز دلم همیشه...هر جا که باشی...زیر این سقف کبود .....مادری هست که به داشتن همچون تویی میبالد و افتخار میکند.......

دوستت دارم.


برچسب‌ها: تصمیم های من
نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 1:48 AM توسط مریم مامان باران|


آخرين مطالب
» فرازهایی از تُلُبچه.
» روزی از جنس مادرانه!
» پس کِی یاد میگیرم؟؟؟
» پروانگی!
» شمالانه!
» ما و پستی دیگر بر مبنای زندگی.
» غمگین ترین روز دنیا!
» دغدغه های مادرانه!
» سه عدد خردادی!
» تغییر!
Design By : Pars Skin